سوال های ما و جواب های دکتر شیری

آرشیو سوالات پرسیده شده در کامنت های سایت و وبلاگ دکتر شیری

سوال های ما و جواب های دکتر شیری

آرشیو سوالات پرسیده شده در کامنت های سایت و وبلاگ دکتر شیری

سوال های ما و جواب های دکتر شیری

تقدیـــــــم به دکتر شیری عزیز

طبقه بندی موضوعی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
نویسندگان
پیوندهای روزانه

مردمان خوب این دیار ۲

جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۵۹ ب.ظ

مردمان خوب این دیار ۲



و داره توی کلاس رو نگاه میکنه من

که فکر کردم فقیر هست به استاد اشاره کردم و ایشون در رو باز کرد مرد

خسته نباشیدی گفت و شروع کرد مطالبی رو که روی دیوار چسبونده شده بود رو

خوندن ما جوجه منجم ها و مغرور به اینکه ۲کلاس سواد داریم با خنده نگاهش

میکردیم و بهم اشاره میکردیم . اون پیرمرد اجازه خواست و نشست ما هم

مشغول به بحث علمی شدیم بعد از نیم ساعت که خوب گوش کرد خیلی مودبانه

اجازه خواست تا حرف بزنه ما همه گوش شدیم تا ببینیم این آقا چی میخواد

بگه.

وقتی شروع کرد صحبت کردن واقعا فهمیدم چه مرد بزرگ و پر باری هست و من

چقدر حقیرم. خیلی برامون صحبت کرد و همش درس اخلاق بود و چه کتابهای خوبی

بهمون معرفی کرد.

تن آدمی شریف است بجان آدمیت            نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

یکبار هم در آرامگاه حافظ شیرازی رصد عمومی برگزار کرده بودیم و توی اون

شلوغی یه پیرمرد خمیده با پیرهن خیلی ساده و پیژامه اومدن جلو خواستن توی

تلسکوپ نگاه کنند همه خندشون گرفته بود و واسه ما جالب بود . آخه فکر

کردیم بیسواد هست و آماده بودیم تا با زبانی خیلی ساده واسه اون پیرمرد

توضیح بدیم که چی رو داره رصد میکنه!

بعد از چند دقیقه شروع کرد سوال پرسیدن اینقدر سوالهای پیچیده کرد که

انگشت به دهن مونده بودیم من هم که از کیهان شناسی خیلی سر در نمیارم یه

جوری خودمو کنار کشیدم تا مخاطبش نباشم.

این آقا با اون سادگی که هر کسی تو نگاه اول فکر میکرد یه آدم معمولی و

بیسواد هست کارشناسی ارشد فیزیک داشتند و در یکی از دانشگاههای شیلی

(البته اگه اشتباه نکنم)سابقه تدریس داشتند و در چندتا از رصد خانه های

معتبر دنیا کار کرده بودند.با هم عکس هم گرفتیم که متاسفانه من اون عکس

رو ندارم وگرنه حتما ضمیمه میکردم.

این واقعا واسه من درس بزرگی بود . هر شب پشت تلسکوپ می ایستادم و به

حقارت خودم و عظمت این آسمان بیکران فکر میکردم اما بجای اینکه یاد بگیرم

و متواضعتر بشم برعکس مغرور میشدم .

دوستدار شما حمیده اجرایی

 

 

“گاهی اوقات درک میکنم که چرا خدا هنوز از ما آدم ها نا امید نشده….امروز یه پسر بچه ۳ ساله رو آورده بودن اتاق عمل .از اون مو طلایی فرفری ها از اون چشم تیله ای ها،یه چیزی تو مایه های شازده کوچولوی خودمون وقتی خیلی غمگین و تنها بود.بعد از اینکه رو تخت  خوابوندنش به مادرش گفتن خانوم شما بیرون باش دیگه ما هستیم،مادرش عقب عقب بیرون رفت اما پشت شیشه ایستاد تا دزدکی نگاه کنه ما میخوایم با فرشته کوچولوش چی کار کنیم…اما استادمون مچش رو گرفت گفت خانوم برو بیرون دیگه چرا ایستادی؟مادر نگاه همچنان منتظرش رو برگردوند و رفت…یکی از پرستار ها گفت : میدونین این بچه پرورشگاهیه،۲ ماه قبل از تولدش پدرش مرده و سر زایمان هم مادرش…و این خانوم که ۲ تا بچه دیگه هم داره اون رو به فرزندی قبول کرده…یادم به نگاه مادر افتاد که دلواپس فرشته دوست داشتنیش بود… اون زن جوان ۲۲ ساله ای بود که اصلا مجبور نبود این همه امانتدار باشه ولی بود و چه خوب که هنوز آدم هایی مثل اون هستند تا دنیای ما رو روشن کنند …. ”

دکتر محمدی

 

  • ۹۵/۰۶/۰۵
  • علی صفایی قشقایی A.GH

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی